ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 25 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

برای اولین بار خودت تنهایی تونستی روی شکم بخوابی22.2.92

1392/2/27 2:01
نویسنده : مامی فریبا
140 بازدید
اشتراک گذاری

سلام حبه انگور من  عشق خودم امروز یعنی 92و2و23 برای اولین بار تونستی خودت تنهایی روی شکم بخوابی وای چه کیفی داد پس بذار از اول برات تعریف کنم با جازت من چندروزی میشه که نمیدونم چرا سر درد شدیدی گرفتم جوری که دیگه امروز میخاستم ببرمت بذارمت خونه مامانم و بیام خونه حسابی بخوابم  ولی تحمل کرد و تا اینکه خوابیده بودم داشتم حریم سلطان نگاه میکرد و توهم کنارم داشتی برای خودت حرفای نامفهومی میزدی و با جغجغه هات بازی میکردی و هی سعی میکردی که برگردی روی شکم که یدفعه در کمال ناباوری و توی این سردرد من دیدم برگشتیتعجبتعجبتعجبتعجبوای منو بگی یدفعه سردرد یادم و رفت و سریع بلند شدم خوب نگات کردم گفتم شاید حالم خوب نیست دارم اشتباه میکنم ولی دیدم نه ماشالله خودت برگشتی وای انگار دنیارو بهم دادن اینقدر من و بابایی سعی میکردیم و کمکت میکردیم تا خودت تنهایی بتونی برگردی و حالاهم که جوابش دیدیم کلی کیف کردیم تشویقتشویق ولی دوست دارم همینطور که توی اینکارت با تلاش اول خودت بعد ما موفق شدی توی زندگی ودرسهایت هم همیشه با این تلاشهایت موفق بشی ما کلی بهت افتخار کنیم و خوشحال بشیم چون از وقتی فهمیدم باردارم به باباییم گفتم برای تو باید همه چیز و بهترینش تا آنجایی که ازم برمی آید برات فراهم کنم  حتی اگه بابایی هم توی بعضی چیزا مخالف باشه خودم برات فراهم میکنم البته اگه به صلاحت باشه بشرطی که توهم کمم کنی توی این راه و من سربلند کنیتشویقماچقلبتو یدونه عشق منی گلم هرچی بگم بازم کمه ولی یه چیزی هست که اصلا دوست ندارم بزرگ بشی چون هزار ماشالله اینقدر بامزه و شیطونی و پاک و معصومی مخصوصا وقتی میخندی انگار همه دنیارو با خنده هات بهم میدی دیگه هیچ مشکلی باخنده های تو برام مشکل نیست همیشه بخند که این خنده هات با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست و فقط خودم میدونم چه حسی آرامشی و افتخاری داره وقتی میخندی بهم وروجک یدنیا دوست دارم الانم که اشکم دراوردی  بی ادبگریه

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

rasta
27 اردیبهشت 92 14:21
ای جان ، عزیزم مبارک باشه این همه پیشرفت واااااای مامان فریبا چه عشقولانه نوشتی اشک مارم دراوردی دختر
saya
30 اردیبهشت 92 15:38
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام چطوووری عزیزم؟خوبی؟چه با احساس نوشتی عزیزم آخی چه کارایی میکنه ها این گل دخمل
saya
30 اردیبهشت 92 15:38
مرد که باشی...مجبور میشوی غیرممکن هارا تجربه کنی... مجبوری درد ها را تحمل کنی و با لبخندی بگویی تمام میشود...پدر که باشی باید بگذری از داشته هایت...باید تو بشوی سنگ صبور کسی که در تو توانایی غیرممکن ها را میبیند... دل نداری که به فرزندت بگویی ندارم...دل نداری که پاره تنت سختی بکشد... عجب موجود عجیبی هستی... هیچ وقت کسی به زیبایی تو اهمیت نخواهد داد به چروک های روی صورتت... زیرا تو مردی... روز پدر بهانه است...بی بهانه روزت مبارک پدر...